
این مصاحبه ای است که سال گذشته با ایمان زینعلی با آقای حمید لبخنده داشتیم
این مطلب در کتاب سال 1390 مجله فیلم چاپ شده است.
آقای لبخنده شما با سریال درپناه تو کار تلویزیون را شروع کردید؟ یا قبل از آن هم کاری انجام داده اید؟
نه. قبل از آن با سریالی شروع کردم که مربوط به داستانهای کهن ایرانی بود. بهنام... متاسفانه به یاد نمیآورم. بعد از آن دوباره یک سریال مربوط به داستانهای کهن ایرانی بود بهنام این شرح بی نهایت. بعد یک سریال دیگر را به اسم مهر و ماه کار کردم که در دوران کریمخان میگذشت. بعد از مهر و ماه هم درپناه تو را کار کردم.
ورودتان به تلویزیون خودخواسته بود یا اتفاقی به تلویزیون آمدید؟
حقیقتش ایناست که ما اهل تئاتر بودیم، در گروه آقای سمندریان. یک روز نمایش گالیله را با آقای سمندریان تمرین میکردیم. محل تمرینمان هم تالار وحدت امروز، تالار رودکی سابق بود. یکروز به محل تمرین رفتیم و به ما اجازه تمرین ندادند. بنابراین از آنجا که برگشتیم فکر کردیم که باید این ماجرا را به شکل اعتراضآمیزی نشان بدهیم. اوایل انقلاب هم بود. بعد همراه آقای سمندریان و بچههایی که عضو آن گروه تئاتر بودند، رستورانی بازکردیم بهنام رستوران 141 و همهمان گارسون آنجا شدیم. تصورمان اینبود که اعتراضمان دیده و شنیده خواهد شد، ولی نه دیده شد، نه شنیده شد، بنابراین فکر کردیم که کار عبثی کردیم و رستوران را بستیم. خب از تئاتر که طبیعتا قهر کرده بودیم و نرفتیم و به همین دلیل من به سمت تلویزیون گرایش پیدا کردم و با همان سریال اولی که گفتم و متاسفانه نامش را بهخاطر نمیآورم، با بچههایی مثل بهرام شاه محمدلو، مرضیه برومندو راضیه برومند کارم را شروع کردم.
چرا به سمت سینما نرفتید. فضای سینما مناسب نبود؟
سینما را از ابتدا دوست داشتم چون در دورهی دانشجویی، در سینمای آزاد که آنزمان در عباسآباد بود، فیلمهای 8 میلیمتری میساختیم. سینما را دوست داشتم ولی همیشه فکر میکردم ورود به سینما خیلی دشوار خواهد بود. بعد از کار در تلویزیون، خیلی تلاش کردم. شاید بیش از 20 فیلمنامه نوشتم که به فارابی و ارشاد آنزمان تحویل دادم که هیچکدام تصویب نشد. در سال 76 یکی از فیلمنامههایم تصویب شد که آنهم ساخته نشد.
طبیعتا سریال درپناه تو یکی از مهمترین سریالهای دههی هفتاد است و کسانی که آن را دوست هم ندارند اکثرا به این نکته اذعان دارند که این سریال در تلویزیون جریانسازی کرد. قاعدتا این سریال باید سکوی پرتاب شما میشد و موفقیت اینکار باید در ادامه مسیر شما تاثیر میگذاشت، اما بعد از آن شما به طرز عجیبی کمکار شدید. یعنی از حدود بیست سالی که از ساختهشدن این سریال میگذرد شما باید بسیار پرکارتر میشدید اما این اتفاق نیفتادهاست. چرا؟
چراییاش را نمیدانم. سر در پناه تو ما دچار مشکلات فراوانی شدیم. از جمله اینکه براساس نگاه رسمی مسئولان آن زمان تلویزیون، سریالی که ما ساخته بودیم، خطابود. حتی خاطرم هست یکبار در مورد چندتا از سریالهای تلویزیون از جمله امام علی(ع)، از یکی از مسئولان تلویزیون سئوال کردند، وقتی در مورد سریال امام علی(ع) پاسخ داد و بعد قرار بود، در مورد در پناه تو هم پاسخ بدهد، به طعنه به خبرنگاران گفت: آن سریال چهبود؟ پناه، بیپناه؟ یکی از حاضرین گفت: درپناه تو و ایشان گفت: آره همین. به لحاظ تصویری که آنها از هنر و تلویزیون داشتند، درپناه تو در طبقهبندی آنها نمیگنجید. بنابراین دوست نداشتند کسی مثل من در تلویزیون کار بکند. گرچه جزو حقوق انسانی من است که در این حرفه در سرزمین خودم کارکنم چون از این راه زندگی میکنم. اما خب کسانی هم هستند که دوست ندارند چنین کسی در تلویزیون فعالیت کند.
حتی با وجود استقبال مردم؟
من فکر میکنم این مسئله خیلی مهم نیست. استقبال مردم، برای اینکه من کارگردان صاحبنامی شوم اهمیت پیدا میکند، اما استقبال مردم برای خیلی از مسئولان فرهنگی اهمیتی ندارد.مهم این است که آنچیزی را که آنها دوست دارند، یا فرهنگ رسمی اجازه میدهد، ساخته و پخش شود.
پس شما به عنوان کسی که مطابق سلیقه رسمی کارنمیکند به حاشیه رانده شدید؟
هنر مقولهایاست که همواره معترض است. در هرزمینهای و در دموکراتترین ممالک دنیا. باز شما میبینید که هنرمندان کشورهای دیگر هم مثلا به نظم و شرایط اجتماعی آنجا اعتراض دارند. البته منظورم اعتراض انقلابی نیست. معترض به عنوان یک هنرمند و کسی که دورنمایی را میبیندو نگاهش از جامعهاش جلوتر است. بنابراین در مورد آن اینها حرف میزند. این اعتراض در مورد روحیهی همه هنرمندان دنیا هست. نه فقط در این مملکت، بلکه در همه جهان هست. شما در هر رشتهی هنری که نگاه کنید میبینید که این خط اعتراض حضور دارد. اگر این نبود که اتفاقی نمیافتاد. جنس هنری را که ما کارمیکنیم، چون عمیقا با فرهنگ و مردم ارتباط دارد، این جزو استعدادهایش است. پس اعتراض جزیی از اندیشهی هنرمند است و اگر نباشد او اصلا هنرمند نیست.
سریال در قلب من به لحاظ تصویری و کارگردانی بسیار پختهتر از درپناه تو است. یعنی معلوم است که گذر زمان شما را از لحاظ کارگردانی بسیار پختهتر کرده. ولی نمیتواند موفقیت درپناه تو را تکرار کند. خودتان اینرا قبول دارید؟ و اگه قبول دارید چرا به اندازه درپناه تو موفق نیست؟
بله، قبول دارم. حقیقتش این است که من، سیاست زندگی کردن و حضور در جامعهی هنری را نداشتم و هنوز هم ندارم. بعد از موفقیت در پناه تو که اتفاقا یکی از مجلاتی که خیلی آن را دوست دارم هنوز هم آنرا میخوانم، مجلهفیلم، خیلی از آن حمایت کرد و حتی در سال 75 و بعد در بهار 76 از درپناه تو به عنوان یکی از پدیدههای تلویزیون یاد کرد و من بهخاطر این، خیلی متشکر بودم و هستم و خواهم بود، چون سیاست زندگی در محیط هنری را نمیشناسم و هنوز هم نمیشناسم، نتوانستم با کسانی که نقد میکردند ارتباط برقرار کنم. مثلا یکی از منتقدانی که، (این را چندین بار گفتم و هیچوقت هم چاپ نشده. شما هم اگر خواستید چاپ نکنید) در آنزمان از من تعریف کرد، بعدا در همین مجله فیلم نوشت: :بشکند دستی که ناگاه از یک پدیده تعریف کرد و الان میبیند که کارگردان سه دهه از او عقبتر است". علت شاید این بود که من کرنش نکردم و نرفتم بگویم که میخواهم دستت را ببوسم که از من تعریف کردی" این تصور من بود. نمیدانم شاید علت اینبود که من نرفتم تشکر کنم یا مثلا بگویم اگر سناریو داری بده تا من بسازم. واقعا نمیدانم چرا. این موضوع همواره در دل من ماند که یعنی چه واقعا؟ مگر میشود که در یک کاری پیشرو باشی و در کار بعدیات سه دهه عقبتر از وضعیت جامعه خودت بمانی؟ خب، تصور من این بود که این ارتباط باید برقرار بشود. اما از آن جایی که روحیهی من... من خواهرزادهی احمد محمود هستم. احمد محمود را شما قطعا میشناسید. دیروز هم نهمین سالگرد درگذشتش بود. من آدم انزوا طلبی هستم. هرچند که حرفهی ما این را برنمیتابد. خب من بلد نبودم. نه اینکه نمیخواستم. بلد نبودم که این ارتباطات را برقرار کنم و طبیعتا دچار این مشکلات میشدم. منتقد هم ارتباط برقرار نمیکرد و تو سر کار میزد. اما هنوز هم هنگامی که به شهر های مختلف میروم، مردم هنوز هم درپناه تو و درقلب من را بهیاد میآورند. بازیهای بازیگران را بهخاطر میآورند. یا مثلا صحنههایی که زیر باران گرفتیم را بهیاد دارند. خب وقتی که هنوز مردم اینچیزها را به یاد میآورند منتقد چگونه بهیاد نمیآورد؟ منتقد چرا نگاه نمیکند؟ آیا باید یک بدهبستانی وجود میداشت که من بلد نبودم؟ فکر میکنم که اینگونه بودهاست.
شما در زمان در پناه تو طبیعتا کارگردان شناخته شدهای نبودید که منتقدان بخواهند از شما حمایت کنند و اصلا در پناه تو به خاطر استقبال مردم شناخته شد و از منظر دیگر موفقیت اینکار شاید بهخاطر تفکر پنهانی بود که در بطن جامعه نهفته بود و شما آنرا نشان دادید. در قلب من بهخاطر تغییرات و اقتضائات جامعه به اندازه درپناه تو موفق نبود یا علت دیگری داشت؟
اینها خیلی آمیخته به هم هستند. البته در مثل مناقشه نیست و مثابلی که میخواهم بزنم خیلی با من فاصله دارد اما من همیشه تصورم این است که در هر حوزهای یک زمان تعیین کننده وجود دارد که اگر در آن زمان قرار گرفتی آن اتفاق میافتد و اگر قرار نگرفتی نمیافتد. مثالی میزنم که نسبتی با من ندارد و معالفارق ست: برتولت برشت در یکزمانی وارد عرصه شد که دو اردوگاه غرب و شرق در جهان وجود دارد. شما اگر مطالعه نکرده باشید نمیدانید. در آن مقطع برشت در مورد تئاتر نظریات جدیدی ارائه کرد. اصل فاصلهگذاری را مطرح میکند. برخلاف شکسپیر و امثالهم. منتها هم پیش از او و هم همزمان با او، یک کمی دیرتر از او، آدمهای بزرگتری وجود داشتند که میتوانستند بیش از برشت مطرح شوند اما او در آن مقطع تاریخی قرار گرفت و تبدیل به برتولت برشتی شد که یک دورهی طولانی را پوشاند. هنوز هم که به تاریخ تئاتر نگاه کنیم میبینیم که او جزو آدمهای مهم است. چون در آن مقطع تاریخی قرار گرفت. فکر میکنم که در پناه تو علاوه بر اینکه متن بسیار جذابی داشت و یک نگاه روانشناسانه به جوانهای آن دوران داشت، اما در دورهای قرار داشت که تلویزیون و هنر در این جامعه، به مسیری میرفت که آن مسیر مسیری دوست داشتنی برای جامعه نبود. در این مقطع بود که درپناه تو آمد و نیاز جامعه را برطرف کرد و بر اساس این نیاز بود که هم خیلی جنجال بهپا کرد و هم بزرگ شد و هم نقدهای مثبت و منفی بسیاری در موردش نوشته شد. اما در زمان درقلب من، من و بازیگران آن شناخته شده بودیم و حالا شاید جامعه احتیاج داشت که مسائل دیگری مطرح شود. مسائلی که شاید در آن زمان قابل طرح نبود اما ما میتوانستیم مطرح کنیم. و البته در قلب من فاقد این ویژگی بود و در واقع ادامهی درپناه تو بود.
یعنی اینکه در زمان پخش در قلب من جامعه از آن مرزها گذشته بود و جامعه نیازهای دیگری داشت.
دقیقا.
در سریال در قلب من نگاه اجتماعی شما مثلا در مورد اختلافهای طبقاتی پررنگتر میشود. چیزی که در سریال درپناه تو کمتر وجود دارد. شما در سریال درپناه تو به قول خودتان نگاهی روانشناسانه به شخصیتها دارید. این نگاه اجتماعی دغدغه اصلی خود شماست یا اینکه این نگاه تازه را بهعنوان یک نیاز تازه جامعه شناختی مطرح میکنید؟
زمینه مطالعاتی و اجتماعی من اصلا بر این اساس استوار شده. مثلا در کارهای قبلی من قبل از درپناه تو هم نگاه کنید، مثلا در سریال مهر و ماه که یک سریال پیوسته بود، که البته در زمان قدیم میگذرد، باز هم همین مسائل مطرح شده بود. اما در دورهی خودش. حتی در فیلمهای 8 میلیمتریام هم بدون آنکه خودم متوجه باشم، به صورت غریزی، به سمت مسائل اجتماعی و به قول شما اختلافات طبقاتی گرایش داشتهام. خب یکجایی این غریزه به شعور تبدیل میشود، و وقتی این اتفاق میافتد خب طبیعتا خودش را بیشتر نشان میدهد. حالا من با منطق خودم وارد جریانی میشوم که از منطق خودم عبور کردهاست.
یکی از مهمترین ویژگیهای کار شما، معرفی چهرههای جدید در عرصهی بازیگریاست. مثل لعیا زنگنه، حسن جوهرچی، رامین پرچمی، پارسا پیروزفر، پویا امینی، رزیتا غفاری، یکتا ناصر و... خیلی از این اسامی بهترین بازیهایشان را در آثار شما ارائه دادهاند. این اعتماد شما به بازیگران جوان از کجا سرچشمه میگیرد. مثلا در سریال درپناه تو، موفقترین کارتان، همه نقشهای اصلی را به بازیگرانی میسپارید که مردم آنها را نمیشناختند. برخی از همین بازیگران بعد از بازی در این سریال در فیلم ضیافت آقای کیمیایی هم بازی کردند و عمدتا بازیگران موفقی شدند. یعنی علاوه براینکه به لحاظ ظاهری برای مخاطب جذابند از نظر بازی هم بسیار خوبند. مثلا بعید میدانم که کسی الان درپناه تو را ببیند و فکر کند که این اولین بازی خانم زنگنه جلوی دوربین است.
عرض کنم که من قبل از اینکه به کارگردانی روی بیاورم بازیگری را تجربه کردهام. فارغالتحصیل دانشکده هنرهای زیبا در رشتهی کارگردانی و بازیگری هستم. در سریال و تئاتر بازی کردهام و در مکتب اساتیدی مثل حسین پرورش، محمد کوثر، حمید سمندریان و شمیم بهار درس خواندهام. اساتیدی که امروز جزو اسطورههای این رشته هستند. البته فکر میکنم دانشجوی خوبی برای آنها نبودهام چون آن چیزی را که آنها به ما آموختند خیلی وسیعتر از آن چیزیاست که الان خروجی از ماست. اما با این وجود بازیگری را میشناسم. بازیگری را به شکل علمی آن میشناسم. در سریالهایی مثل درپناه تو، در قلب من و با من بمان شروع کردیم به تست بازیگری گرفتن از جوانها. جوانهایی که اهل اینکار بودند. کلاس و دورهای دیده بودند یا درد این کار را داشتند. طبعا تشخیص من در هنگام تست گرفتن تشخیص درستی بود که مثلا خانم زنگنه یا آقای پیروزفر و کسانی که اسم بردید را انتخاب کردم و میدانستم که از پس نقشی که به آنها واگذار میکنم برخواهند آمد.
حتی نقش محوری؟
حتی نقش محوری. این تشخیص را داشته ام. و این یادتان باشد که این رابطه پنجاه پنجاه است. پنجاه درصد من هستم که بازیگر را رهبری میکنم و پنجاه درصد غریزه و استعداد بازیگر است که عمل میکند. مثلا اگر بهجای خانم زنگنه بازیگر دیگری بود که از ایشان هم زیباتر بود و استعداد نداشت این اتفاق نمیافتاد. قطعا 50 درصد این قضیه متعلق به ایشان است. من همیشه نسبت به آن ها ارادت دارم و همیشه فکر می کنم آن ها هیچ دینی نسبت به من ندارند. گرچه خیلی ها سئوال میکنند که مثلا الان رابطه آنها با شما چطور است؟ در حالیکه من فکر میکنم که رابطه، دوطرفهاست. مثل این است که الان دستیار من که با من شروع کرده در آینده کارگردان خواهد شد. آیا اگر او تبدیل به یک کارگردان درجه یک شد من باید دائم بگویم که او دستیار من بوده؟ اینطور نیست. بالاخره همه ما از یکجایی آغاز کردهایم. همچنان که خود من هم از کلاسهای اساتیدی که نام بردم کارم را شروع کردهام و بقیه هم همینطور. به نظرم مسئله همان تشخیص درست است.
کارهای شما عمدتا در شاخه ملودرام جای میگیرند و شما در اکثر کارهایتان افراد جدید را وارد این حوزه کردهاید و شاید بتوان گفت ورود چهرههای جدید به اینصورت که گفتید با درپناه تو آغاز شد. الان هم ملودرامهای زیادی مثلا با مثلثهای عشقی ساخته میشوند و الان هم مرتبا چهرههای جدیدی وارد میشوند. اما اتفاقی که برای لعیازنگنه، پارسا پیروزفر و خیلیهای دیگر در کارهای شما افتاد الان کمتر میافتد. به نظرتان چرا اینگونه است؟
به نظرم باز به همان تشخیص برمیگردد. وقتی من نتوانم تشخیص بدهم که در کدامکار بازی کنم، یا مجبور به انجام کاری شوم، خب طبیعتا به آن جایگاه نمیرسم. الان وقتی به کارهای بعضی کارگردانها نگاه میکنم و مثلا میبینم در کارهای اول و دومش چه پلانهای زیبایی را میگیرد، مثلا کارگردانی که اسم نمیبرم در کار اولش بسیار درخشید و بعد در کار بعدیاش که از کارهای فرمایشی و مناسبتی بود، مشاهده کردم که چه سقوطی کرده. و حیفم آمد از اینجایی که خدای من این کسی که اینقدر خوب کار میکند، من که مدیرم چرا متوجه نیستم که به او فرصت ادامه مسیرش را بدهم؟ چرا او را در شرایطی قرار میدهم که روزی 15 دقیقه فیلمبرداری کند؟ خب طبیعیاست دیگر. وقتی روزی 15 دقیقه کار کنی، بسیاری از جزئیات از دستت درخواهد رفت و دیگر نمیتوانی کار کنی. این را در مورد همه این بازیگران تعمیم بدهید.
یک جور از تولید به مصرف دیگر
دقیقا از تولید به مصرف. چرا این اتفاق میافتد؟
چون مدیریت مواظبت نیست.
آفرین. چون مدیریت مواظبت نیست و من اصلا یکی از انتقادهایم به تلویزیون ایناست که یعنی چه که مثلا یک سریال 50 قسمتی را سه ماهه میسازیم؟ کجای جهان اینکار را میکنند؟ در هالیوود هم که همه چیز منظم و مشخص است، هم چنین کاری را نمیکنند. خب در این حالت بازی بد میشود، کارگردانی بد میشود، سناریویی که در حال ضبط شدن نوشته میشود افتضاح میشود و تبدیل به همین سریالهایی میشود که مخاطب ندارند. برای چه اینها را میسازیم؟ فقط برای غم نان؟ فقط برای پرکردن ساعات تلویزیون؟ حیرت آور است. مدیریت فرهنگی به کجا میاندیشد؟ شما نگاه کنید که من بعد از آخرین کارم یعنی سریال کارآگاهان توانستیم اینکار جدید را که تله تئاتر است شروع کنیم. اینکار در بین کارهای تلویزیونی فقیرترین کاریاستکه حالا افتاده دست من و دارم کار میکنم. به دوستانم میگویم که اینکار فقیر است اما دوست دارم تو بازی کنی. لطف میکنند و بازی میکنند. کسانی که مثلا در یک کار نود دقیقهای 20 میلیون دستمزد میگیرند در اینجا با یک دهم این مبلغ بازی میکنند. به دلیل اینکه اولا جنس کار نزدیک به فرهنگی است که دوست داریم وجود داشته باشد و دوما کاری است که از آن لذت میبریم. ممکن است حتی تهیه اینکار در انتها متضرر هم بشود اما او هم وقعی به این مسئله نمیگذارد. من به راحتی میتوانم سراغ همین کارهای نودشبی بروم و سریعا کاری را بسازم و بلدم هم بسازم و کلی هم پول به جیب بزنم اما از نظر روحی توان اینکار را ندارم.
پس یعنی مدیریت فرهنگی بر تمام اجزای کار از بازیگر تا کارگردان و بقیه تاثیر گذار است؟
قطعا همینطور است. وقتی بازیگر من مجال فکر کردن به نقشش را نداشته باشد، وقتی نتواند بفهمد که حسهای مرکب چیست و نتواند آن حسهای را خوب از کار دربیاورد تبدیل به همان از تولید به مصرفی میشود که گفتید. فقط دیالوگ را حفظ میکند و میآید جلوی دوربین. اما آیا این کافیاست؟ پشت این دیالوگ چیست؟ دیالوگ همین است که من الان نشستم و دارم با شما حرف میزنم. اما چه چیزی سبب میشود که اینطور داغ با تو حرف میزنم؟ درونیات من است که حرفهای نهفته بسیاری دارد که قرار است گفته شود و گفته نمیشود اما شما احساسش میکنید. بازیگر هم باید همینکار را بکند. منتها مجالی برایش وجود ندارد. نه برای بازیگر و نه کارگردان و نه نویسنده. و اینطوری است که این جریان تبدیل به یک موج سریدوزی و سریسازی میشود.
یک بخش این قضیه مربوط به مدیریت در هنگام کار است. اما بخش دیگر مربوط به زمانیاست که حالا بازیگر چهره شده و در ابتدای مسیری است که باید جهت کاریاش را مشخص کند و حالا با انبوه حاشیهها و مطبوعات و رسانههای مختلف موجه میشود. الان مثلا پارسا پیروز فر و خانم زنگنه خیلی کم مصاحبه میکنند. این تربیت حرفهای بازیگر و اصولا نگهداری از استعداد بازیگر را چگونه تحلیل میکنید؟
البته من مدیر فرهنگی نیستم اما این قضیه هم به مدیریت فرهنگی بر میگردد و هم به ابتذالی که داخل فرهنگ ما شده. یعنی یک جایی من میبینم مثلا همین پسر عزیزم پارسا پیروز فر، به شدت از خوش مراقبت میکند اما فراموشش میکنند. چون دارد از خودش مراقبت میکند. نمیخواهد وارد حاشیهها شود. نمیخواهد عاملی برای فروش مجلهها شود. میخواهد اگر ارزشی دارد که دارد، بر اساس ارزشهایش مورد توجه قرار بگیرد. اما متاسفانه این اتفاق نمیافتد. چون سیاست زندگی در فضای هنری را همانطور که گفتم نداریم و از طرفی ابتذال جامعه به ما فشار میآورد قدرت تشخیصمان را از دست میدهیم.
اما در هالییود هم این مسائل هست. مثلا دیکاپریو هم مورد اقبال عموم است و هم با بهترین کارگردانهای جهان همکاری کردهاست. اما در این دامها هم نمیافتد.
جامعه ما را با آن جامعه مقایسه نکنید. جامعه ما خیلی راه دارد تا به آن انضباط برسد. هرچیزی اگر نظم خودش را نداشته باشد به توفیق نمیرسد. در یک جنجال ممکن است در یک لحظه بدرخشی، اما درخششت کوتاه خواهد بود. الان در این جامعه هر کس یک دستش روی کلاه خودش است تا برش ندارند و دست دیگرش روی کلاه دیگریاست تا آن را بردارد. خب در چنین جامعهای خیلی از مسائل مثل فرهنگ و رقابت و خیلی چیزهای دیگر زیر سئوال است.
در ایران رسم است که موفقیت یک کار درخواست انجام کاری شبیه آن را سبب میشود. آیا بعد از سریال موفق درپناه تو پیشنهاد کار مشابه آن کار به شما شد؟
نه در مورد اینکار نشد. اما پیشنهاد کار مشابه معمولا در زمینههایی میشود که سود مادی وجود داشته باشد. مثلا فیلم آبی را که ساختم، البته دوسال توقیف بود، در جشنواره که دیده شد، فکر کنم که 5 تهیه کننده به سراغ من آمدند که همان داستان را دوباره بسازم، که من مخالفت کردم. سناریوهای مختلفی ارائه کردم و پذیرفته نشد. در خود هدایت فیلم که آبی را ساخته بودیم باز هم دوست داشتند کاری شبیه آبی بسازم. اما اگر قرار به ارتقای فرهنگی در کاری باشد چنین پیشنهادهایی نمیشود و خودمان باید دست بهکار شویم.
البته همانطور که خودتان گفتید در قلب من هم ادامه در پناه تو بود دیگر.
آنزمان مدیریت بهتری وجود داشت.شبکه سه تازه راه افتاده بود. از طرف مدیریت شبکه 3 با من تماس گرفتند و خواستند کاری برای این شبکه بسازم. انصافا هم خیلی حمایت کردند. مخصوصا مدیریت شبکه آقای صافی که انسان فرهیختهای بود و ایشان باعث ساخته شدن با من بمان شد. اما وقتی آن طرز تفکر دیگر وجود ندارد طبیعتا کسی جای مرا میگیرد که با این تفکر مدیریت جدید سازگار باشد.
جالب اینجاست که بعد آنهمه درد سر بهخاطر درپناه تو دوباره سراغ شما آمدند.
آن یک بخش دیگر از مدیریت است. مثلا ما 60 درصد درپناه تو را که ساختیم مدیریت شبکه دو عوض شد. مثلا به ما گفتند که چرا در پایان سریال، مریم افشار نازا باقی میماند؟ گفتیم که یکی از مسائلی که سرنوشت او را عوض میکند همین نازا بودنش است و به ما گفتند مگر میشود که یک بچه مسلمان با یک نفر ازدواج کند و او نازا بماند؟ بخش دیگر این است که مدیری مثل آقای صافی که خیلی مدیون ایشان هستم، جور دیگری به مسائل نگاه میکند. یعنی قضیه قائم به شخص میشود و یک سیاست کلی مدون وجود ندارد.
یعنی مثلا همین ابتذال فرهنگی را هم میشود به دیدگاه مدیریتی نسبت داد یا ریشه در جای دیگری دارد؟
سئوال خیلی دشواریاست. نه صرفا به مدیریت مربوط است و نه به جامعه. یک کلیت است که باید بررسی شود. به نظرم مدیریتی که به کار مبتذل اجازه ساخت میدهد درک و بینش درستی نداردو تصور میکند جهان همان چیزیاست که او میبیند. یکی از فیلمسازان صاحبنام که الان در ایران نیست در جایی میگفت: در آغاز فکر میکردم جهان محله ماست. بعد دیدم جهان انگار شهر ماست و وقتی به خارج از کشور رفته بود میگفت فکر میکردم جهان در سیاره دیگریاست. طرز تلقی مدیریتی که گفتم جهان را در محدودهی خودش میبیند. طبعا به عنوان یک مدیر باید دید بسیار وسیعی داشته باشد.
تماشاگر تلویزیون و سینما چه تفاوتی باهم دارند؟
سینما و تلویزیون دو حوزهی متفاوت هستند. با وجود تمام انتقادهایی که از تلویزیون کردم اعتقاد دارم تلویزیون بسیار فرهنگیتر از سینما عمل میکند. چون دغدغهی فرهنگ را دارد و اینکه تهیه کنندهی کارهای تلویزیونی شخص نیست. من ممکن است نامم تهیه کننده باشد اما پول را من نمیدهم. پول ساخت یک سریال پول ملی ماست. پول مالیات ماست. اسمش را هرچیزی میشود گذاشت. پولی است که متعلق به مردم است. اما کسی که در سینما کار میکند یا پول خودش را وسط میگذارد یا وامی میگیرد که باید پرداختش کند. طبیعتا در سینما کار، حالت تجارت پیدا میکند. اما در تلویزیون اینطور نیست. قرار نیست که کار برای هنرمند درآمد زایی داشته باشد اگرچه الان دارد اینگونه میشود. اما قرار این نبوده. قرار بوده با آن پول ما کار فرهنگی بکنیم. در پشت صحنه سینما رذالت وجود دارد چون پول تعیین کننده است. برای من فرق بین تماشاگر تلویزیون و سینما در این است که در تلویزیون طیف بسیار گستردهتری کار را میبینند ولی تماشاگر سینما انتخاب میکند. اما تلویزیون را روشن میکنی، میبینی و بعد است که تصمیم میگیری دنبال کنی یا نکنی.
مثلا تماشاگر فیلم آبی با سریال درپناه تو تفاوتی ندارد؟
نه. تفاوت ندارد. یک زمانی هست که آدمها حوصله سینما رفتن ندارند. اما وقتی در خانه است تلویزیون را روشن میکند. اگر سریال برایش جذاب بود دنبال میکند و اگر نبود کانال را عوض میکند. خیلیها حوصله سینما رفتن ندارند و یا پولش را ندارند. الان یک خانواده باید کلی هزینه کند تا به سینما برود و فیلمی را ببیند. اما بابت تلویزیون هزینهای نمیپردازد. یک خاطره کوتاه تعریف کنم. یک شب یک نفر بعد از پخش آخرین قسمت در پناه تو با من تماس گرفت و با اندوه فراوان گفت من یکشنبه دیگر چکار کنم؟ من با خودم گفتم یعنی این سریال توانسته زندگی خالی دیگران را انقدر پر کند؟ یعنی آن مجرای فرهنگی که در آن سریال وجود داشت احساسات این شخص را تامین کرده بود.
تا جایی که خاطرم است در کارهای شما آدم بد به معنای عرفش وجود ندارد و نگاه مهربانانهای به شخصیتها دارید. مثلا در سریال درپناه تو، رامین بیشتر یک قربانی است تا یک بدمن و در سریال در قلب من نگاهتان به خانواده مرفه داستان نگاه کلیشهای غالب در آثار آن سالها نیست که همیشه پولدارها بد بودند و طبقات پایین اجتماع آدم خوبهای یک جامعه. اینها عمدی بوده؟
قطعا. چون نگاه من به انسان نگاه یکسویه نیست. مثلا همین رامین یک صحنه داشت که حذف شد این بود که در پایان مریمبه یک آسایشگاه روانی میرفت و ما رامین را در تیمارستان میدیدیم. که محمد هم به آنجا میرفت. اما به ما گفتند که این دختر چون قرار است با محمد ازدواج کند حق ندارد به عیادت رامین برود. آن صحنه به اینخاطر حذف شد. چون من دلسوزانه به رامین نگاه کرده بودم. رامین که فینفسه آدم بدی نیست. بحث ژنتیک وجود دارد. بحث خانواده وجود دارد. بحث جامعه وجود دارد
رامین ناخواسته به اطرافیانش آسیب میزد.
چون از تربیتی میآمد که غلط بود. پس من نباید آن شخص را محکوم کنم. آن فرهنگ و آن تربیت محکوم است.
سریال در پناه تو از جمله سریالهایی بود که هنگام پخشش به اصطلاح پرنده در خیابانها پر نمیزد و بینندههای پر و پا قرصی داشت. چیزی که در سالیان اخیر تقریبا دیده نمیشود. به نظر شما علتش چیست؟ چقدر این موضوع به کیفیت کارها برمیگردد و پدیدههایی مثل کانالهای ماهوارهای چقدر در این موضوع موثرند؟
قطعا همه اینها هست. اما حتما یکیاش این است که کیفیت فرهنگی کارها بسیار افت کرده.
سریال درپناه تو ویژگیهای متعددی دارد که باعث محبوبیت آن شده. یکی از مهمترین ویژگیهای آن شاید ترسیم درست مختصات جوانهای متولد اوایل تا اواسط دههی پنجاه باشد. نسلی که کودکی اش را در بحبوحهی انقلاب گذراند و نوجوانی اش را روزهای جنگ تحمیلی شکل داد و حالا در جوانیاش به دنبال تشخصاش است. به دانشگاه میآید و با جنس مخالف روبرو میشود. ویژگی مهم بعدی حس و حال و بازتاب نسبتا دقیقی از حال و هوای دههی هفتاد است. که مثلا باعث میشود نسلهای آینده بتوانند نوع شکلگیری روابط را در نسل قبل از خودشان ببینند. چطور این حس و حال را از کار درآوردهاید؟ از نمونههای عینی کمک گرفتید یا اینکه خود متن آنقدر محکم بود که رابطهها به این شکل در بیاید؟
متن سریال خیلی کامل بود. ولی خود من هم دانشجوی این رشته و حرفه بودم. هم این دانشجوها را از قدیم الایام میشناختم و یک جورهایی خودم بودم. چون فرزند آن دوران بودم.
قصهی در پناه تو سویهای کاملا اخلاقی دارد و آدمها با انتخابهایشان مسیر درام را تعیین میکنند. اما نکته جالب اینجاست که شما قضاوتی در مورد آنها انجام نمیدهید. طوریکه که انگار سریال شما شخصیت اصلی ندارد و هرکدام از آنها را میتوان به عنوان شخصیت اصلی در نظر گرفت. چگونه به این بی قضاوتی رسیدید؟
تربیت من تربیت تئاتری است. من چخوف و شکسپیر و تنسی ویلیامز خواندهام. بنابراین همانطور که گفتی نگاه مهربانانهای نسبت به انسان دارم. من به قول ژان پل سارتر حوصلهی شناخت انسان را دارم و وقتی اینگونه به انسان مینگرم نمیتوانم یکسویه به او نگاه کنم.
ظاهرا در پناه تو حذفیات زیادی داشته و این در پرداخت شخصیت پارسا کاملا به چشم میخورد و به نظر میرسد قرار بوده این مثلث عشقی، یک مربع عشقی باشد اما شخصیت پارسا به طرز عجیبی همواره در حاشیه است. نشانههای مهمی مانند گفتگوی رمزآلود او با محمد منصوری در شب عروسی مریم و رامین این مسئله را تشدید میکند. واقعا قصهی پارسا قرار بوده که چگونه باشد؟
داستان درپناه تو دو داستان موازی بود. یکی داستان خانواده پارسا بود که یک سرنوشت تراژیک داشتند و بههمین خاطر پارسا کسی بود که به این عشق پناه میآورد و وقتی مدیریت عوض شد اجازه ساخت این بخش را به ما ندادند. نه تنها این بخش حذف شد، بلکه پارسا پیروزفر چون زیباروی بود، دچار مشکلات فراوانی شدیم. پارسا یکی از شخصیتهای اصلی کار بود و ما هم تمام تلاشمان را کردیم که در همان بخشهای حذف شده هم او راخوب از کار در بیاوریم. اما چون حذف شد طبیعتا نمیبینید. اتفاقا در همان جایی که اشاره کردید محور دیالوگها ایناست که پارسا به محمد میگوید: تو خطا کردی که اجازه دادی رامین و مریم به هم برسند. هم دارد رنجهای خودش را بروز میدهد و هم خطای محمد را. چون برای محمد ارزش زیادی قائل است.
در این سالها سریالهای قدیمی زیادی به کرات از تلویزیون پخش شده اما در پناه تو انگار کاملا به فراموشی سپرده شدهاست. دلیل خاصی دارد؟ آیا هنوز با آن مشکل دارند؟
بله
چرا؟ الان که دیگر آن خط قرمزها خط قرمز نیست. الان خیلی ناهنجاریها به راحتی تصویر میشود.
ناهنجاری را نشان میدهند اما آیا دلیل بهوجود آمدنش را هم نشان میدهند؟ حمل بر خودستایی نشود اما وقتی تو به موضوع و شخصیتهایت عمیق نگاه میکنی و کار را عمیق از کار در میآوری، در هرزمانی دشمنی برای آن کار وجود داشته باشد، در مقابل آن میایستد. من در مرتبه دوم که ظهرها پخش میشد وقتی آن را میدیدم عصبی میشدم. چون سریالی که قرار بود 45 قسمت باشد تبدیل به 32 قسمت شد، در پخش مجدد تبدیل به 16 یا 17 قسمت شد. پس چرا اصلا پخشش کنند؟
به نظر شما سریال در پناه تو برای نسلهای آینده میتواند جذابیتی را که برای نسل خودش داشت داشته باشد؟
جواب این سئوال را نمیدانم. واقعا نمیدانم.
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
نگاهی به کارنامه سریالسازی حمید لبخنده
کیفیت رمز تداوم نیست
این مطلب در کتاب سال 1390 مجله فیلم چاپ شده است.
حمید لبخنده سالها پیش از آنکه به عنوان کارگردان تلویزیونی شناخته شود، همراه با بزرگانی همانند استاد حمید سمندریان در تئاتر فعالیت میکرد و بعد از مواجهه با موانعی که بر سر کار گروهی که او در آن فعالیت میکرد، به وجود آمد، به تلویزیون روی آورد. چند سریال با حال و هوای قدیم و قصههای کهن فارسی همانند این شرح بینهایت و مهر و ماه را ساخت که سریالهای چندان قابل توجهی نبودند و امروزه کمتر کسی آنها را بهیاد میآورد. مهر و ماه با بازی بازیگرانی همچون پرویز پورحسینی، مرحوم حسین کسبیان و علی دهکردی، قصهی مردی بهنام ابراهیم را روایت میکرد که بعد از آتش زدن انبار حکومت بهنشانهی اعتراض به بی عدالتی، فرار میکرد و درگیری خانوادهی او با حکومت، که پسر ابراهیم را بهعنوان گروگان گرفته بودند، پایانی انقلابی را شکل میداد. درونمایهای همانند بسیاری از آثار اوایل انقلاب که جملگی غیرت مردمان ایرانزمین در مبارزه با ظلم و ستم را تحسین میکردند و امروزه بسیاری از این آثار به جرگهی فراموشی پیوستهاند.
اما اتفاق بزرگ کارنامهی سریالسازی حمید لبخنده زمانی روی داد که منوچهر شاهسواری تهیهکنندهی گزیدهکار سینما و تلویزیون لبخنده را برای کارگردانی سریال درپناه تو انتخاب کرد و حمید لبخنده با این سریال به شهرتی دست یافت که هنوز هم خیلیها او را با این سریال میشناسند.
درپناه تو از موفقترین و محبوبترین سریالهای دههی هفتاد تلویزیون است که بینندگان پرو پا قرصش همچنان آنرا به یاد دارند و لحظات خوبی که این سریال برایشان رقم زد کماکان جزو خاطرات خوب آنها از تماشای سریالهای تلویزیونیاست. داستان درپناهتو را احتمالا هنوز خیلیها بهخاطر دارند. اما برای خوانندگان جوان این مطلب شاید چندان آشنا به نظر نرسد: سه جوان بهنامهای محمد (حسن جوهرچی)، رامین(رامین پرچمی) و پارسا با بازی پارسا پیروزفر دل در گرو یکی از همدانشگاهیهایشان بهنام مریم (لعیا زنگنه) دارند. موتور قصه زمانی روشن میشود که رامین با آگاهی از علاقهی محمد به مریم و با اینکه میداند محمد از هر نظر برتر از اوست، او را واسطهی خواستگاریاش از مریم قرار میدهد و مریم هم که بعدها میفهمیم به محمد بی علاقه نبوده از سر دلسوزی و از همه مهمتر تلافی اقدام بیخردانهی محمد، تن به ازدواج با رامین میدهد. زندگی این زوج با توجه به شخصیت رامین که پسری بی اراده و کاملا متکی به مادرش است و مریم که غرورش را با هیچ چیز عوض نمیکند دستخوش بحران میشود و این بحران با نازایی مریم به اوج و نهایتا طلاق ایندو میانجامد و پس از کشو قوسهای فراوان، نهایتا محمد و مریم با هم ازدواج میکنند و کار رامین هم به تیمارستان میکشد. حکایت مثلثهای عشقی که البته در سریال درپناه تو قرار بود که یک مربع عشقی را شاهد باشیم، امروزه موضوعی تکراری به حساب میآید اما در آن زمان آنهم در تلویزیون، تابویی بسیار چالش برانگیز بود و مثل امروز نبود که این شکل قصهها را در سخیفترین آثار سینمایی و تلویزیونی خودمان مشاهده کنیم. اماقصهی سریال تمام عامل موفقیت درپناه تو نبود.
سالهای میانی دههی هفتاد سالهایی بود که تلویزیون باید پاسخگوی مخاطبان تازهای میبود. مخاطبان جوانی که اکثرشان در سالهای میانی دههی پنجاه متولد شده بودند و دوست داشتند تصویری از نسل خودشان را بر صفحهی تلویزیون مشاهده کنند و در پناه تو دارای این ویژگی مهم بود و قصهی نسلی را روایت میکرد که کودکیاش را در روزهای انقلاب و نوجوانیاش را در زمان جنگ گذرانده بود و حالا پا در دورهای گذاشته بود که نیاز به جدی گرفتهشدن از سوی جامعه داشت. تا قبل از درپناه تو کمتر سریالی موفق به ارائهی تصویری تا این اندازه موفق در نمایش و شناخت این نسل شده بود و شخصیتهای در پناه تو آنقدر برای تماشاگر باورپذیر بودند که این سریال موفق شود هر یکشنبه تماشاگران زیادی را پای جعبهی جادویی بنشاند. نکتهی دیگری که باید به آن اشاره کرد حضور بازیگرانی تازه نفس و جذاب برای تماشاگر بود. حسن جوهرچی و لعیا زنگنه و رامین پرچمی و پارسا پیروزفر در آن زمان بازیگران شناخته شدهای نبودند و لبخنده با اعتماد به آنها و قرار دادن بازیگران کارکشتهای همانند سعید پورصمیمی، ثریا قاسمی و ... فصل تازهای از بازیگری را در تلویزیون گشود. از دیگر عواملی که در موفقیت درپناه تو نقش داشتند، میتوان به متن کم نقص علیرضا طالب زاده و شخصیت پردازی عالی سریال اشاره کرد. طالبزاده با درکی کمنظیر از شرایط آنروزهای جامعه فیلمنامهای نوشت که بازتاب زمانهی خودش بود و زندگی جوانانی که شباهت زیادی به جوانان آن دوران داشتند را منعکس میکرد. از طرفی کار بسیار خوب حمید لبخنده در گزینش صحیح و هدایت بسیار خوب بازیگران جوانش مکمل خوبی برای متن سریال به شمار میرفت و اینچنین بود که درپناه تو همچنان جزو سریالهای ماندگار تلویزیون است. به نظر میرسد با وجود ممیزی زیادی که در مورد پناه تو اعمال شد و قصهی زندگی پارسا که عملا از سریال حذف شد و پس از گذشت سالها، همچنان درپناه تو مغضوب مدیران و تصمیم گیرندگان صدا و سیماست چون بسیاری از سریالهای قدیمی بارها و بارها مجددا از تلویزیون پخش شده اند، اما در پناه تو تنها یکبار آنهم بهصورت کاملا ناقص پخش شد. به شخصه امیدوارم پخش مجدد نسخهی کامل سریال این فرصت را به بینندگان جوانی که هنوز آن را ندیدهاند، بدهد تا نسل جوان امروز بتواند تصویری نسبتا درست از شرایط نسل ما قبل خودش را ببیند و بینندگان این سریال هم بتوانند خاطرهی خوب تماشای آنرا زنده کنند.
اتفاقاتی که سر در پناه تو برای لبخنده و گروهش افتاد، باعث شد که لبخنده چندسال از تلویزیون دور بماند و او پس از مدتی دوری، سریال در قلب من را با همراهی بسیاری از با بازیگران درپناه تو بسازد. لبخنده که با درپناه تو بازیگران موفقی را به سینما و تلویزیون معرفی کرد با در قلب من هم چهرههای جدیدی مثل رزیتا غفاری و پویا امینی را به تلویزیون معرفی کرد. در قلب من هم یک ملودرام خانوادگی بود که برخلاف درپناه تو، چندان علاقهای به روانشناسی شخصیتهایش نداشت و بیشتر بر اختلاف طبقاتی خانوادههای داستان تمرکز داشت. در قلب من به لحاظ کارگردانی و تصویری آشکارا پیشرفت لبخنده را نشان میداد و به لحاظ موضوعی و درونمایهای مایههای اجتماعی پررنگتری داشت اما به هیچوجه نتوانست موفقیت در پناه تو را تکرار کند. در واقع توفیق درپناه تو و عدم توفیق در قلب من گواه این نکته بود که تماشاگر تلویزیون به قصه بیش از هرچیزی اهمیت میدهد و عدم توفیق بسیاری از سریالهای خوش ساخت سالهای اخیر اهمیت این قضیه را بیش از پیش مشخص میکنند. در واقع قصهی درگیر کننده و شخصیتهای تازه و زمانه شناسی علیرضا طالبزاده، نویسندهی درپناه تو و دیالوگهای کوبندهی سریال مواردی بودند که در قلب من فاقد آنها بود. بینندهی درپناه تو که شخصیت محکم و مغروی مثل مریم افشار را دیده بود و مجذوبش شده بود، نمیتوانست با شخصیتهای خنثی و کم اثر در قلب من ارتباط برقرار کند.
بعد از درقلب من لبخنده فیلمی سینمایی بهنام آبی را ساخت که با وجود فروش خوب چندان مورد توجه منتقدان و تماشاگران جدی سینما قرار نگرفت و بعد از وقفهای کوتاه مجددا به تلویزیون بازگشت و در سالهای پایانی دههی هفتاد، دو سریال با من بمان و کارآگاهان را ساخت. شخصیت اصلی با من بمان یک خبرنگار اجتماعی بهنام نرگس بود که به مسائل و مشکلات زنان رسیدگی میکرد و بازگشت مردی روانپریش که در گذشته نامزد او بود، مشکلات زیادی را برای او بهوجود میآورد و نهایتا سرنوشت تراژیکی را برای او رقم میزد. در حقیقت خود نرگس هم قربانی خشونت مردانهای میشد که سعی در مبارزه با آن و احقاق حقوق زنان بود. شخصیت اصلی سریال یعنی نرگس مینایی با بازی یکتا ناصر و فعالیتهای اجتماعی او و نوع پوشش او تا حدی یادآور شخصیت مریم افشار سریال درپناه تو بود که نشان میداد لبخنده پس از سالها به قدرت شخصیتی که همراه با علیرضا طالبزاده خلق کرده واقف است. از طرفی با من بمان رگههای پررنگی از فمینیسم را در وجودش داشت و نگاه اجتماعی لبخنده در اینجا معطوف به مشکلات زنان بود. اما این سریال هم با آنکه به لحاظ کار فنی باز هم پیشرفت لبخنده را در کارگردانی نشان میداد، سریال چندان موفقی نبود. سام درخشانی و یکتا ناصر هم مانند بسیاری دیگر با این سریال به شهرت رسیدند و لبخنده نشان داد که توانایی خاصی در کشف و معرفی چهرههای جدید به عرصهی بازیگری دارد. کار بعدی لبخنده، سریال کارآگاهان، یک سریال پلیسی کاملا معمولی بود که با اینکه از حضور بازیگران قدرتمندی مثل مهدی هاشمی و اکبر زنجانپور بهره میبرد، نتوانست تبدیل به کار موفقی شود. شاید گسترش شبکههای تلویزیونی و به طبع آن رشد کمٌی سریالسازی در عدم موفقیت کارآگاهان و موفقیت نه چندان در خور توجه با من بمان بی تاثیر نباشد.
به نظر میرسد اتفاقاتی که در هنگام پخش سریال در پناه تو برای لبخنده افتاد مسیر او را از جریانی که باید به رشد و بالندگی هرچه بیشتر او منتهی میشد، منحرف کرد و پدیدهای که باید سکوی پرتاب او میشد عملا او را از راهی که میتوانست به موفقیتهای بزرگتر او منجر شود، دور کرد.
لبخنده اینروزها مشغول ساخت چند تلهتئاتر برای شبکه4 سیماست و دوستداران او مدتهاست که منتظر یک درپناه تو دیگر از او هستند. اما به نظر میرسد گذر زمان کار را برای ارائهی کاری موفق از او سختتر کردهاست. در زمانهای که شبکههای سخیف و مبتذلی همانند فارسیوان گوی سبقت را از شبکههای داخلی ربودهاند، شاید مرور اتفاقاتی که برای درپناه تو و لبخنده و امثالهم افتاد، بتواند چالشهای تازهای را در این مسئله ایجاد کند. شاید اگر در گذشتهای نه چندان دور با لبخنده و امثال لبخنده و با درپناه تو و امثال درپناه تو، مهربانانهتر برخورد میشد امروز تماشاگر وقتش را بابت سریالهای بیارزش کانالهایی همانند فارسیوان تلف نمیکرد.
مرور گذرای کارنامهی حمید لبخنده به خوبی نشان میدهد که دوام یک کارگردان تنها به کیفیت کارهای او ارتباط ندارد و مسائل دیگری در این قضیه تاثر گذار هستند. وگرنه چند کارگردان سریالی به ماندگاری درپناه تو در کارنامهشان دارند؟

این مطلب در کتاب سال 1390 مجله فیلم چاپ شده است.
کیومرث پوراحمد فعالیت حرفهای خود را در سالهای بعد از انقلاب آغاز کرد. بیش از 15 فیلم بهعنوان کارگردان در کارنامهاش دارد و در تلویزیون تنها سه سریال قصههای مجید، سرنخ و پرانتز باز را ساختهاست. او اگرچه فیلمهای ارزشمند و خاطرهانگیزی مانند آلبوم تمبر، شرم، صبح روز بعد، خواهران غریب، شب یلدا و اتوبوس شب را در کارنامهاش دارد، اما بیشتر معروفیتاش را مدیون سریال معروف و ماندگار قصههای مجید است. داستان گیرای هوشنگ مرادی کرمانی و قدرت و تسلط غیرقابل انکار پوراحمد در کارگردانی، باعث بهوجود آمدن سریالی شدند که همواره از آن بهعنوان یکی از درخشانترین و ماندگارترین آثار تلویزیونی بعد از انقلاب یاد میشود و حتی شهید مرتضی آوینی از آن بهعنوان مظهر سینمای ملی یاد کرد. دربارهی قصههای مجید مطالب بسیاری نوشته شده و بهزحمت میتوان به نکتهی تازهای در آن اشاره کرد. صمیمیتی که در قصههای مجید موج میزند و صداقت کمنظیری که در وجود نوجوان شیرین و دوستداشتنی قصه موج میزند از مهمترین عواملیاست که قصههای مجید را در سطح بالایی از سریالسازی تلویزیون معرفی میکند. شخصیت مجید به آیینهای شبیه است که پوراحمد روبروی تماشاگر سریال گرفته و تماشاگران هرکدام میتوانستند تکهای از کودکی خود را در آن مشاهده کنند. احساسات و واکنشها و شیطنتها و خرابکاریهای مجید آنقدر برای تماشاگر قابل لمس است که بعید است کسی آنرا ببیند و یادی از کودکیاش نکند. علاوه بر اینکه مجید یک نوجوان معمولی نیست. پوراحمد و مرادی کرمانی به طرز غبطهبرانگیزی موفق به خلق یک پسربچهی متفاوت و خاص و غیر قابل پیشبینی شدهاند. طرز برخورد مجید با اتفاقاتی که برایش رخ میداد مانند چیزی بود که انگار انتقام خیلی از تماشاگران را از مدیر و معلم و مدرسه زمان تحصیلشان میگرفت. مجید بدون آنکه قصدی داشته باشد باعث دردسر میشد. مثلا در اردوی مدرسه به قصد کمک به آشپز تمام بستهی نمک را در غذا خالی میکرد و بهخاطر رویارویی راحتتر با معلم ریاضی، تسبیحی مانند او تهیه میکرد و او را عصبانی میکرد. یا با خواندن کتابهایی مثل آثار صادق هدایت در مورد مردهشورها انشاء مینوشت و از مدرسه اخراج میشد و هزار کار دیگر.
ویژگی مهم شخصیت مجید تضادی بود که او در مقایسه با همسن و سالهایش داشت. مجید برای حل مشکلاتش همیشه راهی را انتخاب میکرد که متفاوت از آن چیزی بود که اطرافیانش از او انتظار داشتند و همین جذابش میکرد. در میان انبوه سریالهایی که در آن سالها با محوریت حضور کودکان و نوجوانان ساخته میشد، آموزندگی آنها مهمترین فاکتور بود و از این زاویه قصههای مجید روی مرزی خطرناک حرکت میکرد. رابطهی دوست داشتنی او با بیبی که انصافاً حضورش سهم زیادی در جذابیت سریال داشت را همین تضاد تعریف میکرد. جدای از این موفقیت پوراحمد در بومیسازی کار را هم باید از مهمترین ویژگیهای قصههای مجید برشمرد. فضای سنتی قصههای مجید به همراه موسیقی ناصر چشمآذر که بر مبنای تصنیف "بهار دلنشین" مرحوم بنان و در دستگاه اصفهان ساخته شده به همراه بازی مبتکرانهی مهدی باقربیگی در نقش مجید و بازی کاملا واقعی پرویندخت یزدانیان (مادر کیومرث پوراحمد) در نقش بیبی و فضای دلهره آور و در عین حال خاطرهانگیز مدرسه همه و همه در شکل دهی به سریال قصههای مجید تاثیری غیر قابل انکار دارند. شخصیت مجید آنقدر جذابیت داشت که پوراحمد با استفاده از این شخصیت دو فیلم شرم و صبح روز بعد را بسازد که هر دو از ساختههای موفق او به شمار میروند. مجید چنان در وجود تماشاگر ایرانی رسوخ کرده که حضور مهدی باقر بیگی در یک سریال، سالها پس از ساخته شدن قصههای مجید، همواره بوی مجید را با خود داشته باشد و تماشاگر را به دنیای قصههای مجید ببرد.
سریال بعدی پوراحمد سرنخ نام داشت که اگرچه نه همانند قصههای مجید اما بههرحال سریال بسیار موفقی بود. سرنخ قصهی زندگی یک بازپرس ویژهی قتل بهنام امیرحسین اوصیا را روایت میکرد که بهخاطر مرگ ناگهانی پدرهمسرش و در پی ماجراهایی که باعث شدند همسرش او را مقصر مرگ همسرش بپندارد به تهران مهاجرت میکرد و در هر قسمت در پی کشف راز یک جنایت برمیآمد. جهانبخش سلطانی نقش اصلی سریال را با مهارت تمام ایفا کرد و سرنخ جلوهی تازهای از تواناییهای او را بروز میداد. دیگر از آن ناظم خشک و بیرحم در سریال قصههای مجید خبری نبود. رابطهای او با مادرش که نقشش را بی بی سریال قصههای مجید ایفا میکرد در جاهایی یادآور رابطهی بیبی و مجید بود. انگار امیرحسین اوصیاء همان مجید دوستداشتنی بود که حالا بزرگ و عاقلتر شده اما هنوز گوشههایی از کودکی را در درونش دارد. حضور بهزاد خداویسی در نقش مصطفی نجم دستیار اوصیا هم کوچکترین ربطی به کلیشههای رایج سریالهای پلیسی نداشت که همواره دستیارهای کارآگاهها آدمهایی گیج و بیدست پا بودند که مرتب مزهپرانی میکردند و قصد خنداندن تماشاگر را داشتند. سرنخ در زمرهی سریالهای پلیسی و کارآگاهی ایرانی اگر بهترین نباشد جزو بهترین سریالهای ساختهشده در تاریخ تلویزیون در این ژانر تقریباً فراموش شدهاست. بازنگری سریال سرنخ شاید بیش از هرچیزی گواه این نکته باشد که برای ساخت یک سریال پلیسی و جنایی بیش از آنکه نیاز به تعقیب و گریزهای آنچنانی و صحنههای اکشن باشد به قصهی خوب و کارگردانی مناسب و توانایی در فضاسازی متناسب با قصه نیاز است. داستانهای سرنخ که در هر قسمت به صورت مجزا تعریف میشدند داستانهایی بسیار جذاب بودند و پوراحمد با شناخت قابلیت تک تک قصهها موفق شد یکی از ایرانیترین سریالهای تلویزیون به معنای دقیقش را در دههی هفتاد بسازد که ایرانی بودنش را از سماور و قلیان و خانههای سنتی وام نمیگیرد. بلکه روحی که در عمق شخصیتهای سریال نهفته آن را ایرانیزه میکند. یکی از مهمترین تفاوتهای سرنخ با نمونههای مشابه به شخصیتپردازی دقیق کار برمیگشت. پوراحمد در قسمت ابتدایی سریال چنان پرداخت دقیق و کمنقصی از اوصیای احساساتی و در عین حال باهوش ارائه میدهد که هرگونه برخورد او با ماجراهای اطرافش در قسمتهای بعد پذیرفتنی جلوه کند. شخصیت امیرحسین اوصیا به طرز غریبی تلفیقی از عبارت آشنای عشق و وظیفهاست. او در برخورد با ماجرای پدر همسرش کاملاً قاطع است و در برخورد با بعضی از مجرمان قادر به پنهان کردن اشکهایش نیست. در یکی از قسمتهای مهم سریال سرنخ، پوراحمد با مرتبط کردن داستان فیلم آلبوم تمبر به یک ماجرای امروزی یکی از بهیاد ماندنیترین و نوستالژیکترین قسمتهای سریالش را خلق میکند. صحنهی رویارویی اوصیا با دوست دوران کودکیاش که حالا با پیداشدن آلبوم قدیمی تمبر برای او جلوهی تازهای دارد، یکی از زیباترین سکانسهایی است که پوراحمد در تمام عمرش کارگردانی کردهاست. و اینکه بعضی از داستانهای سریال مثل جادههای فرعی و آلبوم تمبر داستانهایی فراتر از داستان یک مجموعهی تلویزیونی هستند. موسیقی زیبای ناصر چشمآذر و تیتراژ خلاقانهی استاد ابراهیم حقیقی هم از دیگر ویژگیهای مهم سریال به شمار میروند. سرنخ از جمله سریالهایی است که اگر برخی موارد فنیاش مثل دکوپاژ و فیلمبرداری، در گذر زمان بوی کهنگی به خودشان بگیرند، روحی که پوراحمد بهعنوان خالق اثر در آن دمیده، همواره آنرا دیدنی میکند.
آخرین سریال پوراحمد ضعیفترین کار اوست و نشانی از سازندهی قصههای مجید و سرنخ را ندارد. شاید اختلاف 13 سالهای که بین ساخت پرانتز باز و سرنخ وجود دارد در تحقق این امر بی تاثیر نباشد. پرانتز باز با استفاده از سوِژهای تکراری و قصههایی فاقد جذابیت و بازیهای تیپیکال عمدهی بازیگرانش نتوانست بازگشت موفقیتآمیزی برای پوراحمد باشد. پرانتز باز به طرز عجیبی بوی کهنگی و دمده بودن میدهد و کمتر نشانی از سالهای پایانی دههی هشتاد را در وجودش دارد. داستانهایی که در هر قسمت روایت میشوند پر از شعار و نصیحتهای اخلاقی هستند و شخصیتهای سریال هیچ ویژگی منحصر به فرد و جذابی ندارند و اینها برای شکست مطلق یک سریال در سالهایی که سریالهای ماهوارهای قسمت عمدهای از تفریحات تماشاگر را تشکیل میدهند کافی به نظر میرسد. تماشای چند قسمت ابتدایی برای پیگیری نکردن آن کافی به نظر میرسند.
اما در هرحال کیومرث پوراحمد با ساختن آثاری درجه یک و ایرانی به معنای درستاش، همواره برای تماشاگرانش کارگردانی قابل احترام بودهاست. اگر پرانتز باز را در نظر نگیریم پوراحمد به خوبی میداند که ارزش قصهگویی و ساختن روابطی گرم و باور پذیر و خلق شخصیتهای جاندار در یک کار تلویزیونی بسیار بسیار مهمتر از دادن پیام و پندهای اخلاقیاست و اگر پیامی هم در کار باشد باید از درون مواردی که ذکر شد خودش را به تماشاگرش تحمیل کند. تنها یک قصههای مجید برای ماندگاری نام پوراحمد در تاریخ سریالسازی تلویزیون کافیاست. قصههای مجید اثری بیزمان و مکان است و مربوط به نسل خاصی نیست. گیرم که دغدغههای نسل امروز به کلی با دغدغهها و مشکلاتی که مجید با آنها دست و پنجه نرم میکرد فرق داشته باشد. نسلی که همزمان با دنیای واقعی با دنیای مجازی بزرگ میشود و کارش از کار با صفحه کلید هم که تا چندسال پیش نمادی از دنیای مدرن بود پیشتر رفتهاست. اما کیست که انکار کند همهی ما در دوران کودکی و نوجوانیمان کارهایی کردهایم که فکر میکردیم بزرگترها متوجه اهمیت آن نمیشوند و گذر زمان نشان داد که درست فکر کرده بودیم.

نظرات () لينک مطلب